• شنیدستم که در دوران دیرین

    ز جمله قصه های تلخ و شیرین

     

    شبانی بود در كوي میانه (شهری از آذربایجان)

    همان كوي بزرگان زمانه

     

    شبانی با زباني پر ز حیله

    فریب مردم او را بود پیشه

     

    به هر گه گلّه می افتاد در ره

    نه گلّه بل قطاری بی سر و ته

     

    ز گاو و گوسپند و هم سگ و خر

    بز و بزغاله و گوساله ، استر

     

    سحرگاهان شبان آن گلّه اش را

    چو می بردی بسوی دشت و صحرا

     

    دو صد چشمان حسرت ناک سویش

    شبان با باد غبغب در گلویش

     

    که من برتر ز هر خلق خدایم

    از اين مردان نادان من جدایم

     

    تمام هستِ مردم ، صد بز من

    به سان دانه ای گندم به خرمن

     

    رسیدی چون شبان بر کوه و بر دشت

    رها کردی رمه بهر خور و گشت

     به غیر از سگ ، نبود او را مصاحب

    تو گویی در بیابان هست راهب

     

    شعاع آفتاب و گرمی تیر

    همه خواب و دریغ از هرچه تدبیر

     

    چو صبر و طاقتش از سر به در شد

    فریب اهرمن از در به سر شد

     

    نگر در روز روشن ، مهر تابان

    دروغ و کذب آن چوپان نادان

     

    سراسیمه سوی مردم دویدش

    هراس افتاد بر دل هركه دیدش

     

    دهان باز و زبان از ترس بسته

    به سان مال باز و ورشکسته

     

    بگفتا: الغیاث! اهل میانه!

    امان از ظلم و از جور زمانه

     

    به فریادم رسید ای مردم گُرد!

    که گرگ آمد تمام گلّه را برد

     

    شتابان و هراسان جمله مردان

    به سنگ و چوب با خشمي به دندان

     

    دوان گشتند سوی گلّه ، مردم

    تو گویی هر یکی یک مرد قلزُم

     

    چو مردم بر سر گلّه رسیدند

    شگفتا زآنچه را در گلّه دیدند

     

    به یک سو گلّه ای رام و خرامان

    به دیگر سو شبان ، ضحّاک و خندان!

     

    نه گرگی در میان گلّه بوده ست

    نه شخصی کاشف این علّه بوده ست

     

    عرق اندر جبین خلق ، ریزان

    دروغ و سخره و شوخی چه ارزان

     

    چو مي ديدي همان پنجاه تن یل

    نگو یل ، بل همه پاهایشان شَل

     

    خوش آمد آن شبان را این تمسخر

    به دل کبر و غرور و هم تفخّر

     

    گذشت آن ماجرا را چند روزی

    نکردندش به سینه کینه توزی

     

    دوبارک آفتاب آن بیابان

    ببردش طاقت بی طاق چوپان

     

    دگرباره شبان مردم فریباند

    چه مردانی که سوی گله اش راند

     

    به چندین طرح و حیلت این حکایت

    کرارت شد ، نشد آنرا نهایت

     

    شبان سرخوش از این سرگرمی خویش

    دل خلق خدا را کرده صد ریش

     

    ندانست آن شبان این مکر و حیله

    فِتَد او را در اين بافيده فيله

     

    نپاید اندکی جز پنج و شش بار

    نماند آن شبان را همره و یار

     

    قضا را بین که از بخت بد او

    روان شد گرگ ناجنسی بدان سو

     

    نخوردی استخوان و لحم حیوان

    چنان لاغر که گویی بید لرزان

     

    ز برگ و کاه و جمله خار و خاشاک

    بخوردی هر چه می دیده ست در خاک

     

    نمی دانست آن شاهین اقبال

    کنون بنشسته بر آن نازنين یال

     

    به ناگه روبروي خود دَمَن ديد

    یکی گلّه خرامان در چمن ديد

     

    چونان رعدي ز چشمش نور باريد

    ز شوقش خنده اي نه ،بلكه ناليد

     

    روان شد سوي گلّه نرم چون مار

    مبادا تا شبان بیند کشد جار

     

    ولی چشم شبان بر گرگ افتاد

    تو پنداري كه جان را بر مَلَك داد

     

    دوان شد سوي مردم بار ديگر

    هراس افتاده بر چوپان چو اخگر

     

    تني لرزان ، زباني الكن و لال

    نبوده ست اينچنين آشفته ، بد حال

     

    به فرياد غريوي كرد: هي ـ هاي

    هوار و داد و يا للمسلمين، واي

     

    بگفتا با زباني الكن و گنگ:

    شبيخون مي زند آن گلّه ام ، گرگ

     

    يكي خندان ، يكي شاكي ، يكي اخم

    دل مردم ز چوپان بود پر زخم

     

    يكي از آن يلان نآمد به ياري

    شبان در حسرت و در آه و زاري

     

    شبان در كوي خود نالان و گريان

    تمام گلّه اش در دشت تالان

     

    دريد آن گرگ جمله گوسپندان

    تلف كرد آن همه گلّه به دندان

     

    تمام گلّه چون از دم هدر شد

    فغان و شيون چوپان بتر شد

     

    كه اي اهل ميانه! اين چه رسمي ست؟

    چرا بين شما یاور كسي نيست؟  (هل من ناصر ینصرنی؟ امام حسین ع)

     

    مسلماني نباشد اين ، كه كفر است

    تمام هستي ام يكباره پربست

     

    "فَلَيسَ مُسلِم" از بهر شما هست (من سمع رجلا ینادی: یامسلمین! فلم یجبه فلیس مسلم. پیامبر اکرم ص)

    كنون اسلام از آن سينه برون رست

     

    "نمي خواهد به دين دل داده باشيد

    ولي در زندگي آزاده باشيد" (إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ ... فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُم‏. امام حسین ع)

     

    همي گفت و تر چشمش بماليد

    ز هر چه نامسلماني است ناليد

     

    يكي زن ، پير و دانا زان جماعت

    روان شد سوي چوپان با شجاعت

     

    نه زن بل يك مَلَك در بين مردان

    به دانش از همه مردان فروزان

     

    عصاي موسوي را بر زمين كُفت

    شنو از آنچه آن زن بر شبان گفت:

     

    كه اي چوپان! به اعمالت نظر كن

    ز تکرار خطاهایت حذر كن

     

    بلاي جان تو پنج از خطا است

    که گر عبرت بگیری خود عطا است

     

    نخست آن عقل بكر و خام در سر

    درخت عقل تو بر نه ، دهد شر

     

    چه داند آنکه در سر ، هُش ندارد؟

    چه بردارد کشاورز ار نکارد؟

     

    نه نی داني که دشتی را نوازي

    نه عاشق بوده اي شعری بسازي

     

    گر انسان فاقد علم و هنر بود

    چنین انسان ضرر بوده ست و خر سود

     

    بشر نبود چنین انسان که شر باد

    ز دست این بشر ، خر برکشد داد

     

    نگو انسان كه كالانعام و بدتر (اولئك كالانعام بل هم اضل. اعراف 179)

    بود نافع تر از او گاو و استر

     

    خطاي دوّمت كذب و دروغ است

    چراغ شخص كاذب بي فروغ است

     

    دروغ از ذهن انس بدنهاد است

    بدان "كذب" اي شبان! ام الفساد است

     

    خبايث جملگي در خانه اي هست

    دروغ آن خانه را بگشاد و بربست  ( جعلت الخبائث كلها فى بيت و جعل مفتاحها الكذب. امام حسن عسكرى ع)

     

    شنو گفتِ امير مؤمنين را

    به گوش آويزه كن اين انگبين را:

     

    "اگر خواهي چشي از طعم ايمان

    دروغ جدی و شوخی تو برهان"  (لا يجد العبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله وجده. امام علي ع)

     

    که مطرود است کذب و صدق مطلوب

    نشد كاذب به صادق ، نائبي خوب

     

    سوم از آن خطاهايت فريب است

    فريبا را گناهي بس نهيب است

     

    فريب و حيله فرزند دروغ است

    كه شايد از خود آن پرفروغ است

     

    نداند آنکه خود کوتاه بین است

    خدا همواره "خیرالماکرین" است (و مكروا و مکر الله والله خير الماكرين/آل عمران 54)

     

    دل پاک خدا را ، ایها الناس!

    نیآلایید با "وسواس خناس" (قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شرالواسوس الخناس/ سوره ناس)

     

    خطاي چارمت تسخير و تحقير

    كه محصولي بُد از فقدان تدبير

     

    تمسخر ، زاده ي مال و منال است

    گهي عقده ز اميّدي محال است

     

    شبان! "لايَسخَر" انسان دگر را

    "ملاك حضرت حق هست تقوا" (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَىٰ أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ. حجرات/11)

     

    بود علم و هنر ، دين و شريعت

    لباس خوش نگار آن طبيعت

     

    رها كن اين همه تبذيل و تسخير

    چه آيد مر تو را زينگونه تحقير

     

    كنون خود را بدان در جاي قاضي

    همه تحقير و تو شادان و راضي؟

     

    کنون پنجم خطاهايت غرور است

    كه شيطان زين سبب از رب به دور است

     

    ز فرزندان اين رذل ار بگويم

    تو بيني ثوب خوبي ها بشويم:

     

    حسد ، نخوت ، دگر خودبيني و كبر

    پراند از دلت هر عشق و هر مهر

     

    غرورت منزوي گرداند از خلق

    شرار است اينكه داري غبغب حلق

     

    چونان ديوار ، سدّ راه دانش (ان الله جعل التواضع آلة العقل و جعل التكبر من آلة الجهل/ امام موسی کاظم ع)

    نگردد مال و ثروت را فزايش (الإعجابُ يَمنَعُ الازدِيادَ. امام علي ع) 

     

    شبان! معمار هستي را نگر تيز

    چه هستي پيش او؟ اي ذره ي ريز!

     

    چه هست اين عُجب و خودبيني درونت؟

    رها شو زين غل و زنجير دونت

     

    "چو مستغني شدي ، طغيان چه باشد؟" (إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى. علق/ 6)

    بجاي شكر حق ، عصيان چه باشد؟

     

    "تو چوپان با دو بز ، مست غروري

    كه شايد بدتر از مست خموري"  (سکر الغفلة و الغرور ابعد افاقة من سکر الخمور. امام علي ع)

      

    ز الطافش ، بشر را بهره اي چند

    و ليكن اكثراً لايشكرون ند (و ان ربک لذو فضل علی الناس ولکن اکثرهم لایشکرون/نمل 73)

     

    تو اي چوپان! خداي خويش بشناس

    خداي بحر و بر و اين همه ناس

     

    تو زنگار دلت را صيقلي ده

    دلت را سوي آن ربّ جلي ده

     

    "حريم كبريايي باشد اين دل"

    نباشد جاي رذل و بذل و هر گل

     

    مجو كس را به جرم قهر و كيني

    مكافات عمل باشد كه بيني

     

    نهيب زن پيامي بر شبان داد

    چو موسي با عصا بر خلق جان داد

     

    عصايش را چو مي كوبيد بر خاك

    شبان گربان و جانش سوی افلاك

     

    بلي! القصه! پايان شد حكايت

    چنين شيرين شدش اندر نهايت

     

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

Go to top
saeed_sol@yahoo.com