"حبیب* فرستاد مرقومه ای

چه خوش باشد از دست او نامه ای

به ترکی و تازی چه زیبا سرود

زلال و خرامان و زیبا چو رود

حبیب از هر آنکس که دیدم ، بتر

به هر عالم و هر هنرمند ، سر

بپرسید در واقعیت نه صنع

که پروانه عاشق بود یا که شمع

نشاید که پاسخ دهم این سئوال

به وقتی که سعدی بود در مقال

چه زیبا بیان کرده سعدی که شمع

بود عاشق واقعی از دو جمع

بیا بشنو از آنچه سعدی بگفت

که با گفتنش مغز این راز سفت:

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

 

* استاد حبیب شاهد پدر سنگ نگاری

نوشتن دیدگاه

Go to top
saeed_sol@yahoo.com